داستان کوتاه
... و خداحافظ

سلام

   نمی دونم چی باید بگم ، از کجا باید بگم ... از گفتن من چیزی درست نمیشه ... فقط باید برم ... از این خونه ای که مدتی باهاش مشغول بودم باید خداحافظی کنم ... به خدا سخته ... سخته برام رفتن ... سخته برام نموندن ... اما چه کنم که باید برم ... . از همتون خداحافظی می کنم ... از تک تکتون که واقعا باورم نمی شد توی اینترنت اینجوری با کسی دوست شم ...:

   اول از همه از حاجی ، حاجی ای که همه حسین صداش می کنن ، اما من از همون اول دوست داشتم حاجی صداش کنم .حاجی ای که حرف برای گفتن زیاد داره ، حاجی که می دونم دلش از خیلی چیزا پره ، حاجی ای که همیشه سنگ صبور بوده و سکوت کرده ... حاجی ای که دو برابر من سن داره ، اما دلش از من خیلی جوون تره . حاجی تقصیر خودم نیست ... جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی ...

   از کفشدوزک خانوم ،یکی از همکارهای خودم توی وبلاگ که قشنگ می نویسه ...کسی که سنگ بنای آشناییمون از تفاوتمون بنا شد . کسی که خیلی باهاش فرق دارم ... خیلی ... می دونم که نمی تونی باور کنی که من هم توی همین جامعه زندگی می کنم ... من و تو خیلی با هم تخلف تفکر داریم ، اما کاش مکمل همدیگه شده باشیم ...کاش با من و امثال من بیشتر آشنا می شدی ... کاش بعضی چیزها رو می دیدی ... نه ، دیدن کافی نیست ، کاش حسشون می کردی ...اصلا ولشکن ، توی دنیای قشنگ خودت سیر کن و پا توی دنیای کثیف و سیاه من نزار ... تو خراب من آلوده نشو ...

   از هما خانوم ، که داستانهاش شوق نوشتن رو توی من زنده می کرد . کسی که مثل خودم دنیاش رو با هنر پر کرده ... بنویس ... اصلا دیگه تو احتیاج به مشوق نداری ... من مطمئنم که تو استعداد داری ...بنویس و بنویس و بنویس ... داستان مردی رو بنویس که نمی فهمه توی دنیاش داره چی می گذره ... مردی که نمی دونه کدوم راه رو باید انتخاب کنه ... دروغ و ریا و پیروزی ... یا راستی و درستی و سقوط ...

   از معصومه خانوم ، که خواهر بزرگ من بود . همین بس که بگم بعضی مواقع با چشمهای خیس براش کامنت می زاشتم ...

   از سهیلا خانوم ، زنی که با شعرهاش از این دنیای فانی و دروغ فاصله می گرفت ...

   از مینا و تینا ، که با اینکه سرشون بهم نچسبیده ، اما از لاله و لادن به هم نزدیک ترند ...

   از فرهاد ، که واقعا از جایی دیگر می نوشت ...

   از هدا خانوم ، که فکر کنم اون هم دردهایی داشت که رفت ...

    از محدثه خانوم ، که الان نیست که بخواد خداحافظیم رو بخونه . دختری که اونقدر برام عزیز شد ( بزار راحت حرف بزنم ، حداقل الان که دارم میرم ) که هیچ وقت دوست نداشتم بره ، اما رفت و تلخ ترین خاطره دوران وبلاگم رو برام ساخت . کاش می فهمید این ور دنیا یه نفر هست که دوستش داره ، پاکیش رو دوست داره ، سادگیش رو دوست داره ، شیفته یه رنگیش شده ... این یه اعتراف سخت بود ... کاش می شد همون موقع بهش بگم ... کاش این اعتراف رو بخونه ...

    و بلاخره از داداش علی . نمی دونی الان چقدر سخت برام که دیگه پیشت نباشم . هیچ وقت فکر نمی کردم با یه نفر توی اینترنت اینقدر احساس قربت کنم . داش علی غربت من و تو یکیه ، جفتمون هم طرد شده های این دنیای پر از دو رنگی هستیم ... گاها اسیرش میشیم و گاها باهش می جنگیم ... من و تو یه فریاد مشترک داریم ... یه فریادی که گلومون رو داره فشار می ده ... داره خفمون می کنه ... داره ما رو می کشه ... آره می کشه ... من که خیلی خسته شده ام ... انگار دارم بازی رو به این دنیا می بازم ... علی جان بیا نبازیم ... بیا برنده باشیم ... من و تو باید فریادمون رو از گلومون آزاد کنیم ... آزاد آزاد آزاد ... ، ... من رو به خودت خیلی وابسته کردی ... یادت باشه که لای این همه آدم که ظاهرا دوستت دارند ، یه نفر هست که باطنا هم دوستت داره ...

...

   دیگه وقت رفتنه ، نمی دونم ، شاید چند وقت دیگه برگردم ، اما فکر نمی کنم به این زودی ... و شاید هیچ وقت ...

یاحق

برگه سفيد

    از روی صندلیش بلند شد ، برگه اش را برداشت و رفت سمت مراقب جلسه . برگه سفید را به مراقب تحویل داد . مراقب نگاهی به برگه انداخت و نجوا کنان و با تعجب پرسید :" چرا سفید ؟! " . دخترک سرش را پایین انداخت و بدونه اینکه جوابی بدهد از کلاس خارج شد . از پله های راهرو پایین رفت و روبروی در ، در آینه تمام قدی که کنار در بود نگاهی به خود انداخت . چنان خود را برانداز می کرد که انگار اولین بار است که خود را در آینه می بیند . دستش را به مقنعه اش انداخت و موهای صاف و ژل زده اش را که تا حدودی روی پیشانیش ول بود ، داخل مقنعه کرد . مانتویش را تکانی داد ، و حالت موجهی به خود گرفت . اما در یک لحظه ، چهره اش دگرگون شد و با بی حسی از جلوی آینه کنار رفت . از ساختمان مدرسه خارج شد و در گوشه ای از حیاط مدرسه کز کرد . هنوز هیچ یک از بچه ها از جلسه بیرون نیامده بودند و او اولین نفری بود که جلسه را ترک میکرد. چند دقیقه بعد ،آرام آرام دانش آموزان از جلسه بیرون آمدند . نگاهش را به دخترانی که از ساختمان بیرون می آمدند دوخته بود ، تا اینکه اسمی را صدا زد : " آیدا" . به محض صدا زدن این اسم ، یکی از دخترانی که از سکوی مدرسه پایین می آمدند ، با هیجان به سمت دخترک دست تکان داد و با قدمهای تند و پر انرژی که شبیه به دویدن بود ، خود را به او رساند . آیدا خودش را پرت کرد کنار دخترک و دستش را دور گردن او انداخت . با هیجان شروع به صحبت کرد:

دخترک که در طول صحبت آیدا ساکت نشسته بود و گویی اصلا توجهی به صحبتهایش نداشت، آرام گفت:

- چطوری دختر ... کی امتحانت رو تموم کردی ؟ وای چقدر زود دادی . شیطون برگه رو پر کردی دیگه . من که تقریبا همه رو نوشتم . راستی سوال 9 رو جواب دادی ؟ همون تستیه که می گفت " کسی که شرایط ازدواج براش مهیا نیست باید چه راهی رو پیش بگیره؟ " . وای ، همه بچه ها مونده بودند تو کف جواب ، اما من می دونستم کدوم میشه . جوابش دال بود . تو کدوم رو زدی؟

آیدا جیغ خفیفی کشید و دستش را روی دهانش گذاشت.

دخترک یکدفعه به میان حرفهای آیدا پرید و پرسید:

آیدا که کمی هم از پاره شدن صحبتهایش پکر شده بود ، دستش را با بی حوصلگی از دور گردن دخترک باز کرد:

- من برگه ام رو سفید دادم. - وا ، برای چی ؟ چرت و پرت نگو ... دیوونه مگه دینی قرآن چی داره که برگه ات رو سفید داده ای؟ یعنی واقعا هیچ سوالی رو جواب ندادی ؟ ... خیلی دیوونه ای ، این که اولین امتحانت بود اینجوری دادی ، وای به حال بقیه اش . من که حسابی... - آیدا ؟ جشن نامزدیت کِیِه؟

- وای ، این رو که هزار بار گفته ام . بعد از امتحانهای من و امتحانهای پایان ترم محمد.

- عروسیتون ؟

- این رو هم هزار بار گفته ام ؛ محمد درسش تموم بشه و بره سربازی و بیاد.

- یعنی چند سال دیگه؟

دخترک به فکر فرو رفت و طوری که انگار با خودش صحبت می کرد ،گفت:

- ای بابا ،... تقریباً 5 سال

- آرش که دانشگاه نمی ره ، اگه سربازی هم بره و بیاد ، سرهم میشه 2 سال ...یعنی قبل از سربازی هم می تونه بیاد خواستگاریم ؟

دخترک بدونه توجه به سوالهای آیدا ،با نگرانی پرسید:

- آرش؟! ببینم ، مگه تو با اون قهر نکرده بودی ؟ مگه با هم دعواتون نشده بود ؟ خودت می گفتی با یه دختر دیگه هم دوست بوده.

- آیدا، به نظرت بابام از آرش خوشش میاد ؟

دخترک بار دیگر حرفهای آیدا را قطع کرد و در حالی که بغض کرده بود، گفت:

- نمی دونم ، بابای من که به زور از محمد خوشش اومد . حالا محمد که پسر داییمه ، دیگه وای به حال آرش که با شما نسبتی هم نداره . اصلا ببینم ، تو چی داری می گی ؟ تا چند روز پیش پشت هم پنبه اش رو می زدی ، حالا می گی قراره شوهرت بشه ؟ اصلا این پسرِیِه ولگرد رو واقعاً دوست داری ؟ ببخشیدا ، اما از همون اول هم من از این پسره بدم میومد . می دونستم تو زرد از آب در میاد . ولی خوب نمی خواستم بهت بگم . از یه طرف می ترسیدم بخوره تو ذوقت ، از یه طرف هم می ترسیدم فکر کنی که حسودی می کنم . اما از اون مو درست کردنش و لباس پوشیدنش مشخص بود... - آرش میاد خواستگاری من ؟

ناگهان بغض دخترک ترکید و در حالی که هق هق می زد ، خود را به آغوش آیدا انداخت . طوری گریه می کرد که انگار ساعتی است که گریه می کند . آیدا لحظه ای از تعجب واماند، سپس از گریه دوستش گریه اش گرفت و همینطور که آرام اشک می ریخت ، با نگرانی گفت:

- بگو ببینم چی شده ؟ ... تو رو خدا بگو چی شده ... من رو نگاه کن ... جون آیدا بگو چی شده ...وای، بگو دیگه...

- وای ، یعنی تو می خواهی منت کشی کنی ؟ برای چی ؟ تو که دیگه آرش رو خوب می شناسی ...اصلا ببینم تو امروز چرا اینجوری شده ای؟ 

دخترک سرش را از آغوش آیدا باز کرد و با همان نگاه اشک بارش گفت : " من حامله شده ام."

***

خرداد86

سرگذشت علی شاطر

    خونه ما چسبیده بود به یه نانوایی ، یعنی دقیقا خونه بغلیمون نانوایی لواشی بود . از خیلی جاهای محل میومدند و از همین همسایه ما نون می خریدند . اما قصه اصلی که می خوام بگم مربوط به یکی از شاطرهای این نانواییه . صاحب این نانوایی طبق عادت کاری ، هر چند وقت یکبار کارگر هاش رو عوض می کرد . بعضی مواقع کارگر تنبل بود ، بعضی موقع ها نا بلد، بعضی مواقع هم دستش کج بود و ... . تا اینکه یک روز ، حاج حسن ، علی شاطر رو آورد . علی شاطر ، همون طور که از اسمش هم پیداست شاطر بود . یه جوون شهرستانی بیست و چند ساله ( که همسن من بود ) . قد کوتاه و جسۀ ریزی داشت ،و بسیار شوخ و شنگ بود . توی مدت کوتاهی با همه بچه محل ها رفیق شد . نه به خاطر خونگرم بودنش ، به این خاطر که خیلی دوست داشتنی بود . همه دوستش داشتند . با اینکه خیلی شوخ بود ،اما خیلی هم با اخلاق بود . توی اون همه مدتی که اونجا بود ، هیچ کس هیچ کار خلاف که هیچ ، هیچ حرکت زشتی هم ازش ندید . یه مردونگی خاصی داشت که من تو کمتر کسی سراغ داشتم . بر خلاف اکثر کارگر ها نمازش هم سرجاش بود . حتی سیگار هم نمی کشید . با اینکه خیلی زرنگ و باهوش بود ، اما دل خیلی ساده ای داشت . این رو منی که بعد ها باهاش خیلی صمیمی شدم فهمیدم . توی تهران کسی رو نداشت و با چند تا از کارگرهای دیگه ، توی همون نانوایی می موند . تقریبا من از همه زودتر باهاش رفیق شدم . بعد از تنور آخر ، میومد صدام می کرد و با چند تا از بچه های محل ، توی کوچه ، یه ساعتی گل کوچیک می زدیم . بعضی موقع ها آخر شب صدام می کرد ومی شستیم و باهم قلیون می کشیدیم . از هر دری صحبت می کردیم و گپ می زدیم . یه آواز قدیمی رو دوست داشت که همیشه با هم می خوندیم ؛(( رسوای زمانه منم ، دیوانه منم )) .بعضی اوقات شب نشینی هامون اونقدر طول می کشید که من توی همون نانوایی می خوابیدم و دیگه بر نمی گشتم خونه . به مرور صمیمیت من و علی بیشتر و بیشتر شد . طوری که هر مشکلی براش پیش میومد ، با من در میون می ذاشت . اون موقع تنها کسی که تو تهران داشت من بودم . خودش می گفت که من از برادرش هم بهش نزدیکترم . البته علی هم شده بود سنگ صبور من . تنها کسی که تا به امروز روی شونه هاش گریه کرده ام علی بوده.

    روزها به همین شکل می گذشتن و علی شاطر نانوایی محل ما ، به خاطر دل پاکش توی دل همه خودش رو جا کرده بود . با اینکه هیچ وقت به خاطر غرورش از کسی - غیر از من - در خواستی نکرد، اما اگه هم می کرد کسی نبود که دریغ کنه . هر چند وقت یکبار همسایه های قدیمی می رفتند و همسایه های جدید میومدند . تا اینکه خونه روبرویی ما ، آقا اسماعیل خونه اش رو فروخت و یه خانواده جدید جای اونا اومدند . چند هفته ای از اومدن اونا نگذشته بود که یه شب علی زنگ خونمون رو زد و گفت که برم پیشش . چند هفته ای هم بود که کار من زیاد شده بود و بد جور خسته می شدم و نمی تونستم زیاد برم پیش علی . وقتی رفتم پیشش دیدم مثل همیشه نیست . یه جورایی دمغ بود . گفت یه صحبت مهم باهام داره و اینجا ( توی نانوایی ) نمی تونه حرفش رو بزنه . با هم رفتیم پارک سر محل . نشستیم روی یکی از نیمکت ها و شروع به احوال پرسی کردیم . خیلی کنجکاو شده بودم بدونم علی برای چه کاری من رو کشونده اینجا و چی می خواد بهم بگه . بعد از حال و احوال پرسی عادی ، و بعد از اینکه یه مقدار علی صحبت های بی ربط زد ، احساس کردم توی گفتن صحبت اصلیش تردید داره . پرسیدم:

- علی ، برای چی من رو کشوندی اینجا ؟ چی می خواستی بگی ؟ ... چیزی شده؟ ... حاج حسن چیزی گفته؟

حاج حسن صاحب نانوایی بود . اصلا آدم بد خلقی بود و گه گاهی به کارگرهاش گیر می داد . اما چون علی هم کارش خوب بود ، هم اینکه اکثر مشتریها باهاش دوست بودند ، زیاد به پر و پاش نمی پیچید . علی یه چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد بریده بریده و آروم شروع به صحبت کرد:

- پس چی ؟

- خونه روبریتون که جدید اومدند رو می شناسی؟ ... کَرَمی رو می گم ... یه دختر داره ... من ... نمی دونم چی بگم ... یه جورایی ناجور به دلم نشسته...

- اولش خنده ام گرفت و پوز خند زدم ، اما علی ناراحت شد و بلند شد که بره . دستش رو گرفتم و دوباره نشوندمش روی نیمکت . راستیتش این بود که اون موقع یه جورایی شوکه شده بودم و نمی دونستم به علی چی باید بگم . تا به اونروز هم شده بود که من از دختری خوشم بیاد ، اما عاشق نشده بودم . روی این حساب یه مقدار توی عکس العمل هام تردید داشتم.

- خوب بابا ، حالا چرا بهت بر می خوره ؟ عاشقی خنده داره دیگه ، اون هم تو ! ... ببینم این طرف چه جورایی هست ؟ چه کارست ؟ من یه مدتیه اصلا تو محل نیستم ، وقت نکردم اینا رو خوب بشناسم ، اصلا دختر رو ندیده ام.

- اسمش رو نمی دونم ، ولی فکر کنم 19 - 20 سالش باشه . یه دختر آروم و نحیف و...

- خوب الان چه کاری از دست من برمیاد ؟

- نه بابا ، اون بنده خدا که کاری باهام نداره.

من از حرفهای علی داشتم شاخ در میاوردم . حتی این شک توی من بوجود میومد که داره سرکارم می زاره ، اما این حرفهای آخریش ثابت کرد که قضیه جدیه . علی هیچ وقت به هیچ دختری نظری نداشت و اصلا آدم چشم پاکی بود . من خودم بعضی موقع ها به چشم پاک بودنش حسودیم می شد . حالا که همچین اتفاقی افتاده بود ، معلوم بود که علی شاطر ما واقعا عاشق شده . نمی دونستم باید چی بگم و چیکار کنم . برای اینکه یه مقدار آرومش کنم گفتم:

- باشه ، بزار من فردا ته توه این خانواده رو در میارم و آمارش رو بهت می دم . مادرم صد در صد تا الان با مادرش رفیق شده . ... خوب دیگه ول کن ... (( رسوای زمانه منم ، دیوانه منم))...

- نمی دونم ... اصلا نمی دونم چی کار کنم . جون تو تا الان که به تو نگفته بودم داشتم می ترکیدم ، الان انگار سبک شده ام ... کمکم کن ، این دختره شب و روزم رو گرفته ، همه فکر و ذکرم شده اون ، داره دیوونه ام می کنه . اصلا حواسم به هیچی جمع نمیشه... 

فکر کردم با خوندن این آواز ، حال و هوای علی رو عوض می کنم ، اما تا این رو خوندم ریخت بهم . اون موقع ، اولین باری بود که علی رو به این وضع می دیدم.

    فردای اونروز ، خوشبختانه کارم سبک تر بود و تونستم زود برگردم خونه . همین که اومدم ، از مادرم پرس و جو کردم . کرمی مرد نسبتا پولداری بود . البته نسبت به محل ما . 3 تا دختر داشت که 2 تای اولی ازدواج کرده بودند و این آخری که اسمش سعیده بود ، مونده بود خونه . سعیده ، طبق حدس علی 19 سالش بود . یه دختر آروم و متین . خیلی خجالتی بود و چهره اش یه جورایی افسرده بود . مادرش برای مادرم گفته بود که خیلی گوشه گیره و از جمع فراریه . حتی وقتی مادرم رفته بود خونشون ، بهش سلام نکرده بود . از دهن مادر سعیده هم پریده بود که چند بار هم بردتش پیش روانشناس . سعیده چهره خیلی زیبا و جذابی نداشت ، اما قبول دارم که معصومیتی داشت که توی چهره کمتر دختری می شد دید . دفعه اول که سعیده رو دیدم ، تصورش برام سخت بود که این دختر آروم رو کنار علی شاطر شاد و شنگول خودمون ببینم . اما عاشقی که پدر و مادر نداره . تنها راهی که برای علی دیدم این بود که بگم مادرم براش بره خواستگاری . شاید شغل علی به نظر کم درآمد میومد ، اما پول بدی بابتش نمی گرفت . ضمن اینکه محبوبیت علی توی محل و تائید شدنش از طرف همه یه امتیاز براش بود . با علی هماهنگ کردم و مادرم رو فرستادم که برای علی بره خواستگاری . مادر علی شهرستان بود و برای قدم اول و جلب رضایت اولیه ، خوب نبود این همه راه رو بکوبه بیاد تهران . مادرم هم علی رو دوست داشت و گفت " مثل پسر خودم می مونه دیگه . خیلی هم خوشحال می شم برای علی آقا یه کاری بکنم ، چون واقعا آقاست". شب خواستگاری ، من و علی با هم بودیم که خیلی خوش گذشت . علی از همیشه خوشحال تر بود . تا 2 -3 نصفه شب با هم قلیون کشیدیم و آواز همیشگمون رو خوندیم ؛ (( رسوای زمانه منم ، دیوانه منم )) . اما من اونشب حرفی از افسردگی سعیده نزدم.

    فردای اونروز ، مادرم یه کله قند خرید و رفت خونه کرمی . مادر سعیده اول فکر کرده بود که مادرم برای من اومده خواستگاری ، اما همین که مادرم حرف علی شاطر رو زده بود ، اخماش رفته بود تو هم . بلا فاصله جواب منفی دادند . گفته بود" من دختر به شاطر نمی دم . اصلا چه معنی داره ؟ هر کی باید با کفو خودش وصلت کنه ." خیلی هم بیراه نگفته بود ، اما شاید همسایه های قدیمی تر بودند ،جواب منفی نمی دادند . حد اقل اینجوری جواب منفی نمی دادند.

    دمدمای غروب بود و تازه از سرکار رسیده بودم . داشتم فکر می کردم که قضیه رو چه جوری به علی بگم که صدای داد و بیداد از تو کوچه ، من رو سریع کشوند بیرون . از نانوایی صدا میومد ، صدای علی هم بود . کرمی اومده بود و هر چی از دهنش در میومد به علی می گفت . " مردیکه چشم چرون ، چطور جرات کردی به دختر من چپ نگاه کنی . اصلا خجالت نمی کشی اومدی دختر من رو خواستگاری می کنی ؟ یه بار دیگه بفهمم به دختر من چپ نگاه کرده ای من می دونم و تو . رفتی جلوی تنور وایسادی برکت خدا رو دستت می گیری و ناموس مردم رو دید می زنی" . بنده خدا علی هیچ چی نمی گفت ، فقط گه گاهی می گفت " آقا درست صحبت کن " . من خودم قاطی کرده بودم ، ولی بچه ها می دونستند که من اگه برم تو دعوا می کنم ، من رو از منطقه دور کردند . این یارو الکی داشت به علی تهمت می زد و آبروش رو می برد . علی از روی متانتی که داشت ، و اینکه نمی خواست حرمت شکنی کنه ، هیچ چی به کرمی نمی گفت.

حرفهای کرمی به نظر روی مردم تاثیر گذاشت . انگار مردم واقعا حرفهای کرمی رو باور کرده بودند . دیگه کسی دخترش رو برای خرید نمی فرستاد و زنها هم بر خلاف گذشته ، برخورد خیلی بدی با علی داشتند . مثل اون اوایل هم دیگه همه تحویلش نمی گرفتن . بنده خدا از این قضیه سر خورده شد . دیگه فوتبال که بازی نمی کرد هیچ ، حال و حوصله گپ هم نداشت . فقط می شستیم پیش هم و می زدیم زیر آواز (( رسوای زمانه منم ، دیوانه منم)).

 

    یه روز دم غروب ، تازه نانوایی تعطیل کرده بود که من رفتم پیش علی . داشتیم با هم درد دل می کردیم که یهو سعیده از خونشون زد بیرون . علی تا سعیده رو دید ، طبق عادت همیشگیش ( که مستقیم به هیچ زنی نگاه نمی کرد ) سرش رو انداخت پایین . اما سعیده راست اومد تو نانوایی . یه جوری به من نگاه کرد که انگار بهم گفت " پاشو برو ، کار خصوصی دارم " . من تا وضعیت رو دیدم ، گفتم :" اوخ اوخ ، علی جان من یه کاری داشتم یادم رفته بود ، با اجازت " . بدونه اینکه منتظر جواب علی بشم رفتم . اما توی حیاط ، از لای در آمار رو گرفتم . هنوز از 2 دقیقه بیشتر نشده بود که سعید هراسون برگشت خونشون . دوباره رفتم پیش علی . یه جورایی قیافه اش بهت زده بود . اما خیلی خوشحال به نظر میومد . پرسیدم:

- خوب چی گفت ؟ ... چی گفت ؟

علی خیلی آروم حرف می زد و وقتی حرف می زد ، انگار داشت به چیز دیگه ای فکر می کرد . بعد از یه نگاه تامل برانگیز به من ، در اومد که:

 

- هه ... اومد و یه احوال پرسی کرد ، بعد انگار که چند ساله با هم رفیقیم ، برگشت گفت : " علی ، من تو رو دوست دارم ... دوست دارم باهات ازدواج کنم ... بیا خواستگاریم ... تو رو خدا بیا من رو نجات بده ... بیا من رو ببر ... بیا فرار کنیم ..." انگار خودش هم نمی دونست چی میگه ، ولی آخر حرفش انگاری که از حرفهاش پشیمون شده باشه ، یا ترسیده باشه ، یهو گذاشت و رفت.

علی با اینکه خودش هم به حرفهای سعیده مشکوک بود ، اما انگار فقط اونجای حرفهای سعیده رو شنیده بود که سعیده گفته بود " من تو رو دوست دارم و دوست دارم باهات ازدواج کنم ". من ، از اونجایی که پرونده سعیده جلوم بود ، فهمیدم این حرفهاش از کجا آب می خوره ، اما باز هم دلم نیومد چیزی به علی بگم . گفتم : " خوب ، حالا می خوای چیکار کنی ؟ " . خیلی خونسرد گفت:

 

- هیچ چی ... من راضی ، اون راضی ، گور بابای ناراضی.

- خودت دیدی که باباش باهات چی کار کرد.

- الان مهمه که می دونم خودش راضیه . این جوری دیگه توافق باباش جور میشه. 

علی انگار رفته بود توی رویا و نمی تونست واقعیت رو ببینه . شاید هم نمی خواست ببینه.

فردای اونروز که از سرکار برگشتم ، طبق معمول همیشه ، راه افتادم برم پیش علی که یهو مادرم دراومد:

- کجا ؟ ... خوب پیش علی...

 - پسرم کجا می ری ؟

.

- هه ... علی شاطر دیگه رفت - رفت ؟ کجا رفت ؟

حرفهای مادرم عین پتک روی سرم فرود میومد . گیج شده بودم . یعنی چی شده بود ؟ علی و دزدی ؟ منتظر تموم شدن حرفهای مادرم نشدم و سریع زدم بیرون و رفتم نانوایی . اونجا کاملا جای خالی علی احساس می شد . اکبر ، یکی دیگه از کارگرها بود که همشهری علی بود و نسبت به بقیه بهش نزدیک تر بود . قضیه رو ازش جویا شدم و گفت " دم ظهر بود که کرمی اومد نانوایی و با حاج حسن خلوت کرد . چند دقیقه ای با هم صحبت کردند و هنوز کرمی پاش رو از مغازه نذاشته بیرون ، یه دفعه حسن آقا شروع کرد به گیر دادن الکی به علی . می گفت دخل کمه و علی دزدیده . حسن آقا کلی داد و بیداد راه انداخت و آبرو ریزی کرد . علی هیچ چی نگفت وبار و بندیلش رو جمع کرد که بره ، که تو کوچه ، کرمی یه آبرو ریزی دیگه کرد . راه علی رو سد کرد و جلوی جمع ادعا کرد که علی می خواسته دخترش رو فریب بده و باهاش فرار کنه . جمع بر خلاف علی بود و مثل همیشه هم هیچی نگفت .آروم راهش رو گرفت که بره ،که آق سید محمود ، پیش نماز مسجدمون و امین محله ، از راه رسید و اون هم جلوی جمع یه کشیده خوابوند توی گوش علی و تف کرد روی زمین . همه محل شاهد این ماجرا بودند . علی بدونه دفاع از خودش راهش رو گرفت و رفت . حتی وقتی داشت دور می شد ، مردها پشتش فحش می دادند و زن ها هم بلند بلند نفرینش می کردند..."

    از علی هیچ شماره و آدرسی نداشتم و چند سالی ازش بی خبر موندم . بیماری سعیده رفع شد و با پسر خاله اش ازدواج کرد . با اینکه بچه دار نمی شدن ، اما خوشبخت بودند . من ازدواج کردم و برای عروسیم خیلی دوست داشتم علی هم باشه . به اکبر سپردم هر طور شده علی رو پیدا کنه و بهش بگه که من شب عروسی منتظرشم . مراسم عروسیم کامل برگزار شده بود و همه مهمونها رفته بودند و چند تایی از نزدیکا مونده بودند . تا اینکه بچه ها اومدند گفتند یه نفر جلوی در باهام کار داره . مطمئن بودم علی . در رو باز کردم ، تا دیدمش بغلش کردم و زدم زیر گریه . اونم داشت گریه می کرد . خیلی چهره اش افتاده شده بود و دیگه اثری از اون علی شاطر شاد و شنگول توش نبود . هر چقدر تعارف کردم نیومد تو و گفت از قصد این موقع اومده تا بقیه نبیننش و مایع آبرو ریزی من نشه . از تهران که رفته بود ، رفته بود یه شهرستانی غیر از شهرستان خودشون و چند وقتی اونجا کار کرده بود و تازگی ها برگشته بود شهرستان خودشون . اولین چیزی که پرسید ، احوال سعیده بود ، گفتم : با پسر خاله اش ازدواج کرد.

- نرفت ، حسن آقا انداختش بیرون . ... پسرۀ چشم چرون ، دخل حسن آقا رو زده بود ، حسن آقا هم انداختتش بیرون ... حالا این به کنار ، می خواسته سعیده رو فراری بده . مادرش اومد و تعریف کرد که سعیده میگه می خوام با علی شاطر فرار کنم . شانس آوردند زود فهمیدند ، و اگر نه دخترشون رو دزدیده بود . اصلا این پسره از اون اول هم آدم حسابی نبود . چشم چرون که بود ، دزدی هم که کرد ، حالا هم که می خواسته دختر مردم رو بدزده . من هیچ وقت دوست نداشتم تو با اون بگردی . از قیافه اش مشخص بود که...

- الان چه جوریه ؟ با طرف ساخته ؟

- ...

فکر می کردم با این حرفم حالش گرفته شه، اما یه لبخندی زد که دوباره من رو یاد اون علی شاطر قدیم انداخت . بیشتر از چند دقیقه نموند ، باهام خداحافظی کرد و توی تاریکی کوچه گم شد . بعد از اینکه رفت، یه دفعه ترانه ای که همیشه می خوند یادم افتاد . زیر لب زمزمه کردم : رسوای زمانه منم ، دیوانه منم...

***

اردیبهشت 86

آره...
ده طبقه

    با به صدا در اومدن زنگ ساعت از خواب پرید . زنگ ساعت را قطع کرد و نگاهی به ساعت انداخت . هنوز چند دقیقه دیگر هم فرصت خواب داشت . چشمانش را روی هم گذاشت و بعد از چند لحظه دوباره از خواب پرید . کمی دیرش شده بود . سریع از جایش بلند شد و به دستشویی رفت . صورتش را آب زد و در آینه نگاهی به چهره اش انداخت . دستش را به صورتش کشید و به فکر فرو رفت . از دستشویی بیرون آمد . مادرش سر سجاده مشغول دعا بود . به محض دیدنش به او سلام داد.

پیرزن سریع از جلوی سجاده بلند شد و به سمت آشپزخانه حرکت کرد.

- نه مادر جان، بدون صبحونه که نمیشه . بیا صبحونه ات رو آماده کرده ام ، حداقل یه لقمه بخور و برو.

به محض گفتن این حرفها ، سریع مشغول درست کردن لقمه برای پسرش شد . پسر جوان ، با کمی سراسیمگی لباسهایش را پوشید . روبروی آینه ایستاد و موهای کم پشتش را برس کشید . پیرزن ، به محض درست کردن لقمه به سمت پسرش آمد و همانطور که پسر روبروی آینه ایستاده بود ، لقمه را به سمت دهان او دراز کرد . پسر جوان لبخندی زد و همچنان که سر و وضعش را مرتب می کرد ، لقمه را به دهان گرفت . پیر زن ، دستانش را دور کمر پسرش حلقه کرد و سرش را به شانه او تکیه داد . با لحنی محبت آمیز ، شروع به صحبت کرد ؛

- علیک سلام پسرم ... مادر جان فهمیدم دیرت شده ، اما وسط نماز بودم و نتونستم نمازم رو قطع کنم. - فدای سرت عزیز ، نهایتش صبحونه نمی خورم.

کار پسرک تمام شده بود ، اما ناز کشیدن های مادرش به او خوش میامد و این دست و آن دست می کرد تا مادرش همچنان نازش را بکشد . از طرفی دوست نداشت مادرش را ، که اینگونه او را به آغوش گرفته از خود باز کند . مادر دستانش را از کمر پسرک کشید و همچنان که دعایی را زیر لب زمزمه می کرد و به سمت پسرش فوت می کرد ، پسرش را بدرغه کرد؛

- زندگی منه دیگه ، از دار دنیا همین یه پسر رو که بیشتر ندارم . اینجوری میری بیرون دخترا رو خاطر خوات می کنیا . اون موقع من باید جواب مردم و چی بدم ، وقتی می گن پسرتون قاپ دختر ما رو دزدیده ؟

- اللهم صل علی محمد و آل محمد ... بترکه چشم حسود ... خدا به همرات باشه پسرم ، به خدا می سپارمت... 

پسرک با روحیه ای بیشتر از خانه بیرون زد . این مراسم هر روز صبح تکرار می شد و اتفاق جدیدی نیافتاده بود ، با این حال هر روز، برای پسر جوان تازگی خودش را داشت . هوا هنوز روشن نشده بود ، بلکه تاریک تر از شب هم بود . ماه غروب کرده بود و آفتاب طلوع نکرده بود . با کمی عجله به خیابان رفت و با آمدن سرویس ، به سمت محل کارش راهی شد . تا به محل کارش برسد ، هوا روشن شده بود . طبق معمول به دفتری که با همکارانش در آنجا مشغول کار بودند ، رفت . تاسیسات شرکت ، به او و چند جوان مثل خودش سپرده شده بود . تازه لباس کارش را تن کرده بود که دستور اولین کار امروز رسید؛

دوستش ، که تلفن را برداشته بود ،این خبر را داد.

- کولر گازی دفتر مدیرعامل مشکل داره. 

- خوب ؟ یکیتون بره دیگه.

- نه دیگه ، دفتر مدیر عامل همیشه خوراک خودته.

- کی ؟ خود خاطره زنگ زد ؟ ... ولی خودش دیروز کلی بد و بیراه بارم کرد . کلی تحقیرم کرد و گفت می خواد با همون شایان ازدواج کنه ... ( قیافه ای جدی ، اما مضحک به خود گرفت ) پسر آقای مدیر...

- خوراکم بود . الان دیگه همه چیز تموم شده. - مهدی خان ، خود خانوم منشی زنگ زده بود . خودت هم می دونی که کولر گازی هم یه بهانه است . حتما باهات یه کاری داره.

- خودش تاکید کرد که تو بیایی ، خودش هم می دونست رازی کردن تو برای رفتن به اونجا سخته ، ازم خواهش کرد که هرجور شده بفرستمت . خوب لابد باهات کار داره دیگه . ... داش مهدی ، برو . انشاالله که نظرش عوض شده. 

مهدی ،همانطور که روی صندلی نشسته بود ، لحظه ای به فکر فرو رفت ، سپس با تردید از جایش برخاست و جعبه ابزارش را برداشت . همچنان که از دفتر خارج شد ، به سمت دفتر مدیر عامل راهی شد . با آسانسور ، به بالاترین طبقه ساختمان رفت .دفتر کار مهدی ، طبقه همکف ، و دفتر مدیر عامل بالاترین طبقه ، یعنی طبقه دهم بود . زنگ را به صدا در آورد . در باز شد . خود خاطره در را باز کرد ، اما بر خلاف دیروز ، لبخندی بر لب داشت و حتی به چشمان مهدی ، زیبا تر از همیشه می نمود . بسیار محترمانه ، مهدی را به داخل تعارف کرد . مهدی از این همه " تحویل گرفتن " شگفت زده شده بود ، اما بسیار هم خوشحال شد . خشمگین بود و بنا داشت به محض دیدن خاطره ، خشم خود را به او آشکار کند ، اما لبخند خاطره و رفتارش و از همه مهمتر معجزه ای که چشمان خاطره در مهدی می کرد ، با عث شد خشم مهدی فروکش کند . خاطره پشت میزش نشست و مهدی را به صندلی روبروی میزش راهنمایی کرد . رو به مهدی کرد و لبخندی زد

.

- خوب ، خوبی آقا مهدی ؟

- کار که نه ، یه چیزی مهمتر از کار.

- مرسی . ... چیه خاطره ؟ چیزی مشکل پیدا کرده ؟ ... کاری داشتی باهام ؟

- الان ساعت هفت و نیمه ، امینی هم از نُه زود تر نمیاد . بشین اینجا یکم باهم حرف بزنیم ،ناراحت که نیستی ؟

- خوب ، بفرمایید.

مهدی با تردید به چشمان خاطره نگاه کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت:

- نه ،... ولی دیروز...

- دیروز رو ولشکن ، امروز کلی باهات حرف دارم ... بیا یِکم خاطراتمون رو مرور کنیم . خوب ، یادته دفعه اول کی همدیگه رو دیدیم ؟

- دقیقاً هشت ماه و ... هشت ماه و چهارده روز پیش...

مهدی با مرور خاطراتش ، به کل حوادث دیروز را فراموش کرد ، حتی می خندید.

- خوب یادته ها! - من تازه استخدام شده بودم و برای اولین بار دفتر مدیر عامل بهم کار خورد . شوفاژ گرم نمی شد ... همون شوفاژی که پشتته. - دقیقاً ... همین که دیدمت هول شدم . نمی دونم یه جورایی انگار ترسناک بودی . ترسناک نه ها ، جذبه داشتی . هی می رفتم اینور میز ، اونور میز ... نمی دونستم چی کار کنم.

- ها ها ، من همچین تو کف تو بودم که نمی خواستم کار تموم بشه . اونقدر کشش دادم که اگه می خواستم آپولو هوا کنم ، کارم زودتر تموم می شد. .. آخرش صدای امینی در اومد و جمعش کردم ، وگرنه بیشتر هم کشش می دادم. - امینی همون موقع دو زاریش افتاد . من اونقدر باهات گرم صحبت شده بودم که هر کسی اونجا بود ، می فهمید یه خبرایی هست.

- ها ها ... من می پرسیدم ،" لوله کشی اینجا چه جوریه ؟ " . تو هم کلی کلاس می زاشتی و مثل این مهندس ها ، انواع و اقسام لوله کشی رو بهم توضیح می دادی.

- حالا یادته چی می گفتیم ؟ - عجب ! ... از اون موقع به بعد ، هر چی کار دفتر مدیر عامل بود من می گرفتم . بچه ها هم حواسشون بود و همه کارهای اینجا رو می دادند به من. 

- من هم به هر بهانه ای زنگ می زدم دفتر شما.

- این اواخر هم که دیگه هر روز صبح تا امینی بیاد، من میومدم اینجا و چند دقیقه ای با هم صحبت می کردیم و چایی می خوردیم.

مهدی در همین لحظه ، به یاد اتفاقات دیروز افتاد . در همین دفتر بود که خاطره ، تمام قرارهایشان با هم را بر هم زده بود و گفته بود که می خواهد با شایان ، پسر امینی ، مدیر عامل شرکت ازدواج کند . شایان ، چند هفته پیش از انگلستان باز گشته بود و شیفته خاطره شده بود و سریعاً او را خواستگاری کرده بود . خاطره ، به غمگینی مهدی پی برد . در حالی که خنده های هر دو ، نا گهانی قطع شده بود ، خاطره ، دوباره لبخندی زد و آرام شروع به صحبت کرد:

- ببین مهدی ، من معذرت می خوام . دیروز اشتباه کردم . اصلا هر چی گفتم غلط کردم . من هنوزم عاشق تو ام . من هنوز سر قرارم با تو هستم و با تو ازدواج می کنم ، این رو مطمئن باش . شایان هر کی می خواد باشه ، باشه . برای من اصلا اهمیت نداره . من تو رو دوست دارم ، چون یه مرد واقعی هستی . چون ، یک عمر بدون پدرت زندگی کردی و درد این دنیا رو می شناسی . چون ما از جنس همدیگه هستیم . از یه طبقه هستیم . من و تو ، اصلا برای همدیگه آفریده شده ایم . یادته یه دفعه بهت گفتم " اگه تو شوهرم نشی من می ترشم " ، هنوز هم می گم . چون اگه تو من رو نگیری ، من زن کس دیگه نمیشم . اصلا تا تو هستی ، نمی تونم هیچ مرد دیگه ای رو دوست داشته باشم ... اون موقع هم واسه همین ، این حرف رو زده بودم... من عاشق تو ام ،... عاشق اون جذبه مردونت ،... اون ابروهای در هم کرده ات که همیشه اخومو ان... 

مهدی همچنان که به خاطره خیره شده بود ، لبخندی زد . گویا لحظه ای مسحور خاطره شده بود . دوباره شایان را به یاد آورد و لبخند از لبانش محو شد . سرش را پایین انداخت و شروع به صحبت کرد.

- اما شایان چی ؟ شایان پول داره ، من ندارم . شایان ماشین داره ، من ندارم . شایان خونه داره ، اونم توی دارآباد ، من توی خونه پدریم ،پیش مادرم ، اونم توی جوادیه هستم و اگه تو زنم بشی باید بیایی اونجا . ...شایان همه چیز داره ، من ندارم ....شایان انگلیسی حرف می زنه عین بلبل ، من حرف زدن عادیمم بلد نیستم ... شایان انگلیس رفته ، من از تهران هم خارج نشده ام ... شایان ابروهاش رو برمی داره ، ولی من هنوز اونقدر اُمُلم ، که با آرایش های تو هم مشکل دارم ... ،... شایان با کلاسه ، من بی کلاسم .... اینا رو خودت گفتی دیگه ، نگفتی ؟ نگفتی ؟

مهدی با تکرار حرفهای دیروز خاطره ، طاغت خود را از کف داده و عصبانی شده بود . مخصوصا هنگامی که گفت " خودت نگفتی ؟ " صدایش در کل اتاق پیچید . چشمانش پر شده بود و صدایش می لرزید . سرش را پایین گرفت ، دستهایش را روی پیشانیش گذاشت و آرنجهایش را به زانو هایش تکیه داد . از عصبانیت لبانش را می گزید . خاطره ، متوجه تمام عصبانیت مهدی شد ، و گویی که کاملا از عصبانی شدن مهدی اطلاع قبلی یافته بود ، بدونه اینکه متعجب شود ، با زهم لبخند زد . از پشت میزش بلند شد و به سمت مهدی آمد . روبروی مهدی زانو زد . دستان مهدی را از صورتش جدا کرد و به سمت صورت خود برد . کف دستان مهدی را به گونه هایش چسباند و با همان لبخند ، به مهدی نگاه کرد . مهدی ، مبهوت نگاه خاطره شده بود و حرارت شگرفی از صورت خاطره در کف دستانش احساس می کرد . گویی خاطره را تبی گرفته باشد . ناگهان اشک از چشمان مهدی سرازیر شد . خاطره ، با همان لبخند گفت :" مهدی جان ، ... من تو رو دوست دارم ... من فقط تو رو دوست دارم ... باور کن که فقط مال تو ام ،... برای همیشه..."

 

ناگهان صدای مادرش او را از چرت کوتاهی که زده بود ، بیدار کرد:

- مادر جان بیدار شو ، خواب می مونیا ... ببینم ، توی خواب گریه کرده ای ؟...

***

فروردین86

-آره ، چه خوش می گذشت ! ... الان هم داره خوش می گذره.
مزدای قرمز

   مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست"

-البته. 

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ضریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم ".

 دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد

.

-ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ.

- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها. 

دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:" اِی ، کمی"

دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه."

- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته.

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد. - آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.

با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: " اِه، بروکسل چی کار داری؟"

دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.

- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم. - دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟

پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولشکن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟

- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.

- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟

- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما. .

دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد.

- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم.

دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:

- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.

- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.

دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.

- ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم.

سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت.

- دایانا خانوم ، داریم می رسیما.

- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه.

دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:

- آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم.

سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت:

- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولشکن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟ - دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولشکن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟ 

- بفرمایید.

دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.

پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.

- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه.

دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشی خوبی داری ها" قناعت کرد.

- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم.

- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.

- باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ...

- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن. - خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره. 

دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد:

- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم...

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده.

- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟

- کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ.

- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟

***

فروردین 86

- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه. - نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ... 
قرمز

- من دارم می رم خونه دوستم.

این جمله را زن جوان، در حالی که روبروی میز توالت نشسته بود و مشغول آرایش بود گفت.

- باشه ... فقط زود بیا ...

مرد درحالی که کلمات را با استرس خاصی بیان می کرد ، با گفتن این جمله روی یکی از صندلی های مشرف به میز توالت نشست و به دقت در کارهای زن مشغول شد . زن جوان با دقت تمام ، با مداد مخصوصی که داشت ، خط نازکی دور لبانش می کشید . مرد خیره به زن نگاه می کرد ، و به چیزهایی که تازگی ها پی برده بود فکر می کرد . بهت بسیار بزرگی در چشمان مرد پدیدار بود . باورش نمی شد که اینگونه باشد . چند وقتی می شد که حرفهای ضد و نقیضی درباره همسرش " شراره" می شنید . محل کار مرد بسیار دور از محل زندگی اش بود ، وبه همین خاطر چند هفته بدون اینکه به خانه خود باز گردد کار می کرد و چند هفته هم در خانه بود . تا چند روز پیش همه چیز عادی بود ، تا اینکه حامد ، دوست صمیمی چندین ساله اش ، که برایش از برادر نزدیک تر بود ، خبرهایی درباره شراره داد . خود مرد هم تازگی ها تغییر در رفتار شراره را احساس کرده بود ، اما ظن بدی نسبت به قضیه نداشت . حامد ، حدود یک هفته پیش ، وقتی مرد در محل کارش بود ، تلفنی خبرهایی درباره شراره داد . حامد از رابطه شراره با حسام ، پرده برداشت . حسام ، پسر نسبتا جوانی بود که در محل به ساقی مشهور بود . با اینکه سن خیلی زیادی نداشت ، اما کار خلافی نبود که او انجام نداده باشد . یک بذهکار تمام عیار بود . هر خلافی انجام می داد و کسی جرات سخن گفتن نداشت . همیشه در خانه اش روی زنان هرزه و خیابانی ، و مردانی که به دنبال جایی برای انجام اعمال کثیف خود می گشتند باز بود . با این اوصاف اما بسیار خوش چهره بود . سی سالش را رد کرده بود ، اما چهره اش بیست و چند ساله می نمود و با مصرف داروهای دوپینگ ، اندامی عضلانی برای خود ساخته بود . کسی به خانه او رفت و آمد نمی کرد مگر اینکه ریگی در کفشش باشد ، و این اتهام شراره را ثابت می کرد . شراره به راحتی به خانه او می رفت و جرمش زمانی سنگین تر می شد که رابطه شخصیش با خود حسام آشکار می شد . رابطه آنها بیشتر از آنی بود که به راحتی بتوان از کنار مسئله گذشت . پای خیانت در میان بود . حامد چند وقتی بود که از رابطه آنها خبر داشت ، اما منتظر مانده بود تا شاید اتفاق دیگری بیفتد و شراره رابطه اش را قطع کند . ولی این رابطه هر روز بیشتر می شد ، تا حدی که این اواخر در نبود مرد در خانه ، شراره حسام را به خانه می آورد . رفتن شراره هم به خانه حسام هم که دیگر عادی شده بود . امروز هم مثل روزهای دیگر شراره قصد رفتن پیش حسام را داشت . مرد ناباورانه به شراره نگاه می کرد و از عاقبت نقشه هایی که با حامد برای شراره کشیده بود می ترسید . زن جوان ، همچنان مشغول آرایش بود که متوجه نگاههای مرد شد . از روی اجبار لبخندی زد . همانطور که ناخنهایش را لاک می کرد ، زیرکانه از آینه به مرد نگاه کرد و گفت : "چیه ؟ ... خوشگل ندیدی؟ ... یا تازه فهمیدی چقدر خوشگلم ؟... " . بلاخره به آرایش کردن پایان داد . از روبروی میز توالت بلند شد و سمت مرد آمد . روبروی صندلی ای که مرد نشسته بود زانو زد و دستهایش را دور گردن مرد حلقه کرد . بوسه کوچکی بر لبان مرد زد و گفت : " سعید جان ... مثل پسر خوب بشین تلوزیون نگاه کن وروزنامه بخون ... یکم استراحت کن ، تازه از کار برگشته ای ، خسته ای ... من هم برم یه سری به شیما بزنم و بیام ... " . سعید ، بازیگری فوق العاده شراره را فهمیده بود ، اما باورش نمی شد این چشمهای شراره است که به او دروغ می گوید . با سردی لبخندی زد و دستانش را به صورت شراره گذاشت ، طوری که صورت شراره را با دستهایش پوشاند . انگار دنبال چهره دیگری در پس چهره شراره می گشت . شراره آرام دستهای سعید را از روی صورتش برداشت . نجوا کنان گفت : " عزیزم ، آرایشم خراب شد ". بلند شد و به سمت در رفت . کیفش را از جالباسی جلوی در برداشت و روی دوشش آویزان کرد و با خداحافظی رفت . بلافاصله مرد از جای خود بلند شد و به سمت پنجره دوید و منتظر شد تا خارج شدن زن از درب حیاط را تماشا کند . چند لحظه بعد از دور شدن شراره از مقابل خانه ، حامد، که با خودرویش روبروی خانه منتظر بود ، زنگ خانه را به صدا در آورد.

- بله؟

- سعید ... نمی خواهی بیایی؟...

 

- چرا ... صبر کن اومدم ...

سعید خیلی سریع لباسهایش را پوشید . به سمت آشپزخانه رفت و از توی یکی از قفسه های کابینت ، چاقوی نسبتا بزرگی برداشت . لحظه ای پشیمان شد و چاقو را به کابینت برگرداند ، اما بعد از لحظه ای تامل ، باز هم چاقو را برداشت و درون جیب داخلی کاپشنش ، که آنقدر جا داشت که چاقو به راحتی در آن جا شود کرد و با خود همراه ساخت . سریع از خانه خارج شد و سوار خودروی حامد شد . حامد هم آرام آرام شروع به حرکت کرد...

- بلاخره تصمیمت رو گرفتی ... خوب شد ... این زن باید بمیره ...

 

حامد ، با گفتن این حرفها ، نگاهی به چهره بهت زده سعید کرد . چند ده قدم بالا تر ازمنزل سعید ، خود رو را ، حوالی خانه حسام پارک کرد . رو به سعید کرد و گفت:" چته ... نکنه ترسیدی؟ ... سعید ، شراره ناموس توِ..."

سعید بدونه توجه به حرفهای حامد ، در حالی که عرق سردی روی اندامش احساس می کرد ، پرسید :" ماشین رو چرا آوردی ؟

- خوب دیوونه پس با چی فرار کنیم ؟...

- چرا فرار؟...

- هه ... می خواهی آدم بکشی ... می فهمی ... ، ... سرتو بدزد ، اومد... 

    آرام آرام شراره به خانه حسام نزدیک شد . روبروی در که رسید ، نگاهی به اطراف انداخت و سپس زنگ خانه را به صدا درآورد ، چند ثانیه بعد هم در باز شد و شراره به داخل خانه رفت . سعید ، تمام این لحظات را ناباورانه و با بهت نگاه می کرد . با دیدن رفتن شراره به خانه حسام ، وقتی که کاملا مطمئن شد ، خشم ناگهانی ای در خود احساس کرد . نفرت بسیاری نسبت به حسام پیدا کرد . دستش را به جیبش برد و بر لبه تیز چاقو کشید . حامد از خودرویش پیاده شد و وقتی بی حرکت بودن سعید را دید ، به نزدیکی پنجره سمت سعید آمد . دستش را بر لبه های پنجره خودرو گذاشت و به داخل خودرو خم شد.

- دیدی ... حالا مطمئن شدی ... بلند شو ... وقتشه ، باید کار رو تموم کنیم... 

    حامد این جمله ها را گفت و در خودرو را باز کرد . دست سعید را گرفت ، او را از خودرو پیاده کرد و به سمت خانه حسام کشید . روبروی در خانه حسام ، حامد مکثی کرد . رو به سعید گفت : " ببین ، همه چیز رو دوباره بهت می گم ... تو نمی خواد کاری کنی ... مستقیم میری پیش شراره و دخلش رو میاری ... هر کسی غیر از شراره اونجا بود کاریت نباشه ... اولا اینکه بعیده غیر از حسام کسی اونجا باشه ... اما اگه کسی هم بود بسپار به من ... فهمیدی دیگه ... حسام رو هم که خودم می دونم چی کار کنم ..." . حامد ورزشکار و تنومند بود ، و اگر چنین ادعایی می کرد ، واقعا توان انجام آن را داشت . اما کشتن حسام یک تصفیه حساب شخصی برای حامد بود . حسام سال پیش ، دختر مورد علاقه حامد را هتک حرمت کرد . پدر دختر، به خاطر آبروی خود و دخترش و ترس از خود حسام شکایتی به پلیس نکرد . آن دختر هم چند روز پس از آن حادثه خودکشی کرد . این ، کینه بزرگی برای حامد شده بود و دنبال بهانه ای برای انتقام بود ، که بلاخره فرصت انتقام مهیا شده بود.

 

    سرانجام به سمت در خانه رفتند . حامد کلیدی را از جیبش بیرون آورد و در خانه را باز کرد . سعید ، از این کار حامد بسیار متعجب شد . حامد که متوجه تعجب سعید شده بود گفت : " این رو با کلی دوز و کلک تونستم جورش کنم ... من یه کاری رو بخوام بکنم می کنم ، خودت می دونی که ..." . آرام وارد خانه حسام شدند . خانه حسام ، یک طبقه و شبیه به ویلا بود . حیاط نسبتا بزرگی داشت و با گذر از لای چند باغچه و بالا رفتن از چند پله به در ورودی می رسید . حامد و سعید ، آرام آرام از حیاط به سمت خانه رفتند . هنوز از میان باغچه ها رد نشده بودند که ناگهان سعید در جای خود ایستاد . حامد ، بلافاصله برگشت ، و وقتی سعید را اینگونه دید ، متعجب شد . رو به او کرد و آهسته ، طوری که صدایش حسام را متوجه آنها نکند ، گفت : " بیا دیگه ، چرا وایستادی ؟ ..." . در یک لحظه ناگهان چشمهای سعید از اشک پر شد . در جای خود به زمین نشست و با حالت بچه گانه ای رو به حامد کرد و گفت: "حامد ، شراره اون تو نیست ... اون یکی دیگه بود ." حامد ، با دیدن حال سعید ، دستانش را از روی خشم و غمی که داشت روی سرش گذاشت . روبروی سعید نشست و با لحنی غم بار، شروع به صحبت کرد...

- سعید ، بلند شو ... چرا نمی خواهی بفهمی ؛ زنت به تو خیانت کرده ، باور کن ... باید باور کنی...

- نه ، شراره من رو دوست داره ... اون به من دروغ نمی گه ... اون به من خیانت نمی کنه...

حامد ، با گفتن این جملات سعید را به آغوش کشید . سعید ، مثل یک کودک، آرام آرام اشک می ریخت . حامد دستش را روی صورت سعید کشید و اشکهایش را پاک کرد . دستش را گرفت و هردو از جایشان بلند شدند . به جلوی در رسیدند . آهسته داخل شدند . حسام با شنیدن صدای پای آنها از اتاقی در انتهای سالن بیرون آمد . سعید و حامد ، با دیدن حسام لحظه ای در جای خود ماندند . حسام ، ابتدا از دیدن آنها جا خورد ، اما به خاطر زکاوتی که داشت ، سریع متوجه قضیه شد . سرش را رو به اتاقی که از آن بیرون آمده بود کرد و گفت :" شراره ، بیا بیا ببین چه مهمونایی برامون اومده ..." . حسام به سمت آنها با غرور و اطمینان خاصی نزدیک شروع به حرکت کرد که در همین لحظه ، حامد ، چاقوی ضامن داری را از جیبش بیرون آورد . ضامنش را آزاد کرد و به سمت حسام حمله ور شد . حسام از حمله حامد جا خورد و شروع به دفاع کرد ، اما حامد در یک لحظه چاقو را بر گلوی حسام گذاشت و با بی حرکت کردن حسام ، او را به زمین زد . روی سینه حسام نشست ، چاقویش را به سوی سعید پرت کرد و شروع به زدن حسام کرد . بر حسام مسلط شده بود ، اما حسام تلاش می کرد از زیر دستانش خود را بیرون بکشد . در این چند ثانیه ، سعید با بهت خاصی حامد و حسام را نگاه می کرد . حامد ، ناگهان فریاد زد : " سعید ... برو دیگه ... الان فرار می کنه ". شراره ، با شنیدن صدای آنها ، از اتاق بیرون آمد . لباس هایش نیمه باز بود و به خاطر مصرف مشروبات - که در خانه حسام از آب بیشتر در دسترس بود - هوشیاریش نیمه شده بود و تلو تلو خوران راه می رفت .به چار چوب در تکیه داد و همه را بهت زده نگاه کرد.

- اِه ... سعید تو اینجایی ... هه ... اینجا چیکار می کنی ؟...

- سعید ... چرا اینجوری شدی ... بلند شو، بچه بازی درنیار ... این خود شراره است ... همونی که همیشه تعریفش رو می کردی ... خود خودشه ...همه این مدت بهت دروغ می گفته ... باید قبول کنی ، اون دروغ گو بوده ... اون به تو خیانت کرده ... دیگه همه چیز به آخر رسیده ... امروز هم باید حسام بمیره ، هم شراره... 

با گفته شدن این حرفها از سوی شراره ، سعید ناگهان به خود آمد و به سوی شراره دوید . او را به داخل اتاق هول داد . شراره روی تخت ول شد ، سعید ، خود را به روی او چمبره کرد و دستانش را روی گلویش گذاشت ، اما نمی فشرد . در همین لحظه ، شراره به خود آمد . سعی کرد خود را از زیر دستان سعید خارج کند ، اما نتوانست . هنوز سعید شوکه بود و نمی دانست که چه باید بگوید ، که شراره تغییر چهره داد و با ز هم با بازیگری ، شروع به صحبت کرد...

 

- "سعید ... ولم کن ... همه چیز رو برات توضیح می دم ... من دوسِت دارم ، اما فریب خورده ام ... حسام یه شیطونه ... شیطون ... اون من رو فریب داده .. باور کن دفعه اولِ که میام پیشش ... تا حالا اصلا نیومده ام ... ، ... ولم کن ، دارم خفه میشم ... تو رو خدا ولم کن ... این که داری خفش می کنی منم ... شراره ، همون شراره ای که همیشه می گفتی توی دنیا فقط اون رو داری ...( سعید در تمام این مدت بهت زده به شراره نگاه می کرد ) همونی که می گفتی دلیل زنده بودنته ... یادته اوایل آشناییمون می گفتی اگه منو پیدا نمی کردی ، حتما خود کشی می کردی ... عزیزم ، تو عشقت رو که نمی کشی ؟ ... می کشی ؟ ... اصلا دلت میاد اینجوری بگیری زیر دستات و گلوش رو فشار بدی..."

 

    در آن سوی خانه ، حسام و حامد همچنان در حال جنگ بودند . روی زمین دراز شده و یکدیگر را در چنگ خود گرفته بودند و دائم غلط می خوردند . باری حسام رو می آمد ، باری حامد . ناگهان حسام کاملا بر حامد مسلط شد و شروع به زدن حامد کرد . حامد توان دفاع را از دست داه بود و نمی توانست حسام را مهار کند . اما ناگهان چشمش به چاقوی ضامن دار خودش ، که روی زمین بود افتاد . چاقو پشت پاهای حسام ، که روی سینه حامد نشسته بود ، قرار داشت . در یک حرکت سریع چاقو را برداشت و محکم به سینه حسام فرو کرد و بیرون کشید . حسام ، نعره ای کشید و در جای خود سست شد . حامد سریع خود را از چنگال حسام درآورد و او را به زمین زد . چاقو را برداشت و دوباره به سینه حسام فرود کرد ، وفریاد زد : " بمیر ... بمیر بی شرف ... بمیر ...". در نگاهش خشم بزرگی دیده می شد ، او انتقامش را می گرفت . چاقو را بار دیگر درآورد و دوباره به شکم حسام فرو برد . دیگر حسام زنده ماندنی نبود . حامد چاقو را در آورد و از روی سینه حسام بلند شد و کنارش نشست . اطرافشان از خون پر بود و لباسهای هردو قرمزی خون را به خود گرفته بود . حالش از دیدن حسام بیشتر از این بهم می خورد . پشتش را به حسام کرد و ناگهان شروع به گریه کرد.

 

   در اتاق خواب اتفاق جور دیگری در حال رخ دادن بود . بلاخره حرفهای شراره اثر کرد . سعید می دانست که شراره باز هم دروغ پردازی می کند ، اما خود نیز نمی دانست که چه اتفاقی افتاد که باعث شد او از روی شراره بلند شود . شراره بلافاصله ، خود را از چنگال سعید بیرون کشید و به گوشه ای از اتاق ، سمت کمدی که در اتاق بود رفت . درِ کمد را باز کرد و از داخل کمد ، یک تپانچه کوچک بیرون کشید . سریع نوک تپانچه را به سمت سعید گرفت . سعید از حرکت شراره متعجب و بسیار خشمگین شد . شراره در حالی که آرام آرام به سمت سعید ، که جلوی در ایستاده بود نزدیک می شد ، شروع به صحبت کرد:

 

"هه ... چطوری آقای بی دست و پا ... همیشه بی دست و پا بودی ... می فهمی ... از اون روز اولی که شناختمت فهمیدم بی دست و پایی ... تو یه ذره هم شجاعت نداری ... بیچاره ،هر کس دیگه جای تو بود تا الان راحت من رو می کشت ... چند دقیقه به من مسلط بودی ، ولی جرات نکردی من رو بکشی ... خیلی ساده ای ... احمقی ، می فهمی ... دوتا حرف قشنگ که زدم فوری خر شدی ... خیلی زود خر میشی ... من از اینجور مردا بدم میاد ... می فهمی ... ازت بدم میاد ، نفرت دارم ... من عاشق حسامم ... اون خیلی دل و جرات داره ... می بینی ، هرکاری دوست داره می کنه ... هیچ کس هم نمیتونه جلوش رو بگیره ... همه تو رو مسخره می کنن ، چون ساده ای ... احمقی ، احمق ... سادگیت به افراط کشیده شده ... جرات نداری خلاف کنی ... توی تموم عمرت راست رفتی و اومدی... .

 

شراره ، که حالا دیگر به سعید بسیار نزدیک شده بود ، تپانچه را روی شقیقه او گذاشت . سعید که در تمام این مدت در جای خود خشکیده بود ، با این عمل شراره ، رنگ از رخسارش پرید . شراره در همین حال گفت : " دیگه می خوام انتقامم رو بگیرم ... انتقام این چند سال که بابت تو تحقیر شدم ... بابت تو ذلیل شدم .. همیشه باید تاوان احمق بودنت رو می دادم ...تو نباید روی زمین بمونی ... مخصوصا حالا که اگه زنده بمونی من رو زنده نمی زاری ... می خوام بکشمت ... بمیر" . تپانچه را خالی کرد ، اما تیری شلیک نشد . چند بار دیگر هم زد اما تپانچه اصلا فشنگی نداشت . شراره از ترس به نفس نفس افتاد . سعید در یک لحظه با دیدن این صحنه ، شراره را هول داد و شراره بار دیگر روی تخت افتاد . باز هم خود را بر روی شراره چمبره کرد ، اما این بار بی درنگ چاقویی که با خود همراه ساخته بود ، از کاپشنش در آورد و محکم به سینه شراره فرو برد . خون از میان چاقو و بدن شراره به بیرون جهید . سعید سر جای خود خشک شد و به همان حالتی که ضربه زده بود ماند. دیگر جان از بدن شراره رفت . ضربه آنقدر عمیق بود که فرصت چندانی برای شراره نگذاشت . سعید به چهره شراره خیره شد . شراره را هنوز هم دوست داشت . هنوز هم عاشقش بود . نمی توانست باور کند که او را کشته است . باور نمی کرد که چاقویی که اکنون در سینه شراره بود ، به دستان او فرو رفته باشد . اشک از چشمانش جاری شد . آرام شراره را صدا می زد . همانگونه که نشسته بود ، دستش را زیر گردن شراره برد و با همان دستش مشغول ورز دادن موهای شراره شد . دیوانه وار و کودکانه شروع به درد و دل با شراره کرد :" شراره ... بلند شو ... بلند شو بریم ... چرا اومدی اینجا ... حسام آدم کثیفیه ... بهت گفته بودم که ... حسام از خوک کثیف تره ... چرا حرف نمی زنی ... پاشو ... من هنوزم بدونه تو نمیتونم زنده بمونم ... هنوزم می گم اگه تو نباشی من خودکشی می کنم ... چون دلیلی برای زنده بودنم ندارم ... باشه ، از این به بعد دیگه هر جور بخوای میشم ... فقط بلند شو و بگو دوستم داری ... بگو که فقط مال منی..."

 

رنگ شراره لحظه لحظه کبود تر می شد . سراسر پیکرش غرق خون شده بود . سعید ، ناگهان با دیدن خون روی لباسش ، شراره را ، انگار که موجود خطرناکی را از خود می راند ، روی تخت هول داد و عقب عقب از اتاق خارج شد . همین که برگشت با منظره عجیبی روبرو شد . ناگهان از ترس و ناراحتی فریادی کشید . پیکر حامد ، کنار جنازه حسام ول شده بود . حامد ، با همان چاقویی که حسام را به قتل رسانده بود ، رگهای دستش را زده بود . سعید دیگر آنقدر آشفته شده بود که به مرز دیوانگی می رسید . ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد . به سمت اتاق خواب برگشت و کنار جسد شراره دراز کشید . چاقو را از سینه شراره بیرون کشید ، به سمت گردن خود برد و رگش را زد ...

***

اسفند85