سلام
نمی دونم چی باید بگم ، از کجا باید بگم ... از گفتن من چیزی درست نمیشه ... فقط باید برم ... از این خونه ای که مدتی باهاش مشغول بودم باید خداحافظی کنم ... به خدا سخته ... سخته برام رفتن ... سخته برام نموندن ... اما چه کنم که باید برم ... . از همتون خداحافظی می کنم ... از تک تکتون که واقعا باورم نمی شد توی اینترنت اینجوری با کسی دوست شم ...:
اول از همه از حاجی ، حاجی ای که همه حسین صداش می کنن ، اما من از همون اول دوست داشتم حاجی صداش کنم .حاجی ای که حرف برای گفتن زیاد داره ، حاجی که می دونم دلش از خیلی چیزا پره ، حاجی ای که همیشه سنگ صبور بوده و سکوت کرده ... حاجی ای که دو برابر من سن داره ، اما دلش از من خیلی جوون تره . حاجی تقصیر خودم نیست ... جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی ...
از کفشدوزک خانوم ،یکی از همکارهای خودم توی وبلاگ که قشنگ می نویسه ...کسی که سنگ بنای آشناییمون از تفاوتمون بنا شد . کسی که خیلی باهاش فرق دارم ... خیلی ... می دونم که نمی تونی باور کنی که من هم توی همین جامعه زندگی می کنم ... من و تو خیلی با هم تخلف تفکر داریم ، اما کاش مکمل همدیگه شده باشیم ...کاش با من و امثال من بیشتر آشنا می شدی ... کاش بعضی چیزها رو می دیدی ... نه ، دیدن کافی نیست ، کاش حسشون می کردی ...اصلا ولشکن ، توی دنیای قشنگ خودت سیر کن و پا توی دنیای کثیف و سیاه من نزار ... تو خراب من آلوده نشو ...
از هما خانوم ، که داستانهاش شوق نوشتن رو توی من زنده می کرد . کسی که مثل خودم دنیاش رو با هنر پر کرده ... بنویس ... اصلا دیگه تو احتیاج به مشوق نداری ... من مطمئنم که تو استعداد داری ...بنویس و بنویس و بنویس ... داستان مردی رو بنویس که نمی فهمه توی دنیاش داره چی می گذره ... مردی که نمی دونه کدوم راه رو باید انتخاب کنه ... دروغ و ریا و پیروزی ... یا راستی و درستی و سقوط ...
از معصومه خانوم ، که خواهر بزرگ من بود . همین بس که بگم بعضی مواقع با چشمهای خیس براش کامنت می زاشتم ...
از سهیلا خانوم ، زنی که با شعرهاش از این دنیای فانی و دروغ فاصله می گرفت ...
از مینا و تینا ، که با اینکه سرشون بهم نچسبیده ، اما از لاله و لادن به هم نزدیک ترند ...
از فرهاد ، که واقعا از جایی دیگر می نوشت ...
از هدا خانوم ، که فکر کنم اون هم دردهایی داشت که رفت ...
از محدثه خانوم ، که الان نیست که بخواد خداحافظیم رو بخونه . دختری که اونقدر برام عزیز شد ( بزار راحت حرف بزنم ، حداقل الان که دارم میرم ) که هیچ وقت دوست نداشتم بره ، اما رفت و تلخ ترین خاطره دوران وبلاگم رو برام ساخت . کاش می فهمید این ور دنیا یه نفر هست که دوستش داره ، پاکیش رو دوست داره ، سادگیش رو دوست داره ، شیفته یه رنگیش شده ... این یه اعتراف سخت بود ... کاش می شد همون موقع بهش بگم ... کاش این اعتراف رو بخونه ...
و بلاخره از داداش علی . نمی دونی الان چقدر سخت برام که دیگه پیشت نباشم . هیچ وقت فکر نمی کردم با یه نفر توی اینترنت اینقدر احساس قربت کنم . داش علی غربت من و تو یکیه ، جفتمون هم طرد شده های این دنیای پر از دو رنگی هستیم ... گاها اسیرش میشیم و گاها باهش می جنگیم ... من و تو یه فریاد مشترک داریم ... یه فریادی که گلومون رو داره فشار می ده ... داره خفمون می کنه ... داره ما رو می کشه ... آره می کشه ... من که خیلی خسته شده ام ... انگار دارم بازی رو به این دنیا می بازم ... علی جان بیا نبازیم ... بیا برنده باشیم ... من و تو باید فریادمون رو از گلومون آزاد کنیم ... آزاد آزاد آزاد ... ، ... من رو به خودت خیلی وابسته کردی ... یادت باشه که لای این همه آدم که ظاهرا دوستت دارند ، یه نفر هست که باطنا هم دوستت داره ...
...
دیگه وقت رفتنه ، نمی دونم ، شاید چند وقت دیگه برگردم ، اما فکر نمی کنم به این زودی ... و شاید هیچ وقت ...
یاحق